تبليغاتX
-::- New Love -::-

 

فقط به خاطر تو...

گریه هامو نمیبینی
غصه هامو نمی دونی
فریاد قلب زخمیمو از تو چشام نمی خونی
فرقی برات نمی کنه که من بمونم یا برم...
حتی دلت نمی سوزه که پیش چشمات بمیرم

NewLove

برات چه فرقی می کنه فکر کن شادم دلم خوشه!
آره فکر کن منم مثه خودتم!
"فکر کن بودنت هیچ فرقی با نبودنت نمی کنه..."
اون وقتا که پیشم بودی خوشبخترین بودم روی این زمین خاکی
حالا چی ازم می خوای؟ می خوای حالا هم که نیستی خوشبخت باشم؟
یاد تو همیشه با منه ورد زبونم همیشه دعا برای سلامتی و برگشتنه توئه
نه ازم نخواه حالا که نیستی شاد باشم آخه بگو چه جوری؟
تو نباشی کیه که منو شاد کنه؟ کیه که هوامو داشته باشه؟
آخه اینجا کیه که موقع خندیدنش احساس کنم همه ی دنیا تو دستمه؟
چشم نازنینم...به خاطر شادی تو هم که شده تمام سعی خودمو میکنم تا شاد باشم
حداقل سعی میکنم ادای آدمای شاد رو در بیارم
تا شاید اینجوری ازم راضی باشی
و ته دلت احساس کنی که هنوزم دوسم داری!!!
چون به خدا حاضرم همه ی دنیا رو ازم بگیرن اما کمتر از یه چشم به هم زدن گلم رو ناراحت نبینم.

خیلی دوستت دارم...

نوشته شده توسط LovlyGirl در چهارشنبه 28 شهریور1386 ساعت 16 | لينک ثابت |

دلم هواتو کرده نازنینم

آخرین بار که دیدمت
فکر نمی کردم که این آخرین بار باشه...
اما همش می ترسیدم که نکنه این آخرین بار باشه!
تو رفتی و منو جا گذاشتی نه نه نه...رهام کردی تنهام گذاشتی
شاید خودت هم فکر نمی کردی که این آخرین بار باشه
وقتی که تو دستتو بردی بالا
تا برای آخرین بار ازم خداحافظی کنی
دلم ریخت پایین
با خودم گفتم خدایا نکنه این آخرین بار باشه...
تو رفتی و بعد از رفتن تو هر چی غم و غصه و ناراحتی بود وحشیانه به طرفم حمله کردن
ومن تنها کاری کردم این بود که با دو تا دستام محکم سرمو بگیرم
تا نبینم و نفهمم که چه بلایی قراره بعد از تو به سرم بیاد!
فکر می کردم که تو هم می شی مثه همه
فکر می کردم توی این مدت فقط لاف عاشقی  زدی و حالا منتظر یه فرصتی تا از شر من خلاص بشی
اما اگه دست روزگار ما رو از هم جدا کرد تو چند روز بعد زنگ زدی و گفتی که هنوزم دوستم داری
گفتی که همه میگن خیلی احمقی که هنوزم به یاد منی
اما من فقط گریه کردم...  
گفته بودم که با همه آدمای این دنیا فرق می کنی
اما این فقط یه حرف نبود تو می خواستی که برام با همه فرق داشته باشی و اینو هم بهم ثابت کردی
هیچ وقت بهم بدی نکردی هیچ وقت ناراحتم نکردی
اما من...
راستی من چرا اینقدر بدم؟!؟
 

 

هر روز دلم در غم تو زارتر است

وز من دل بی رحم تو بیزارتر است

بگذاشتی ام غم تو نگذاشت مرا

حقا که غمت از تو وفادارتر است

نوشته شده توسط LovlyGirl در جمعه 23 شهریور1386 ساعت 23 | لينک ثابت |

ممنونم که...

New Love

سلام

فکر نمیکردم که اینجا تولدم رو بهم تبریک بگی چون...

به خاطر همین امروز اومدم به وبت یه سری بزنم.

ممنون که به یادم بودی و تولدم رو فراموش نکردی.امروز روز اول ماه خداست.

اگه یادت باشه پارسال بهت گفتم که نذر کردم هر ۳۰ روز روزه هامو بگیرم و از خدا بخوام که تو دانشگاه قبول بشی.و خدا رو شکر که این اتفاق افتاد.

میدونم که وظیفمه که روزه هامو بگیرم ولی هر کسی این وظیفه رو انجام نمیده.امسال هم میخوام برای تشکر از خدا هر ۳۰ روز رو روزه بگیرم.تا اگه یه وقت باز هم از خدا چیزی خواستم رو سفیدم کنه.

دیشب نتیجه های فنی رو دادن.خیلی دوست دارم بدونم که ... چی کار کرده.آخه شنیدم که کنکور داده.

دیگه خیلی وقتت دو نمیگیرم.

مواظب خودت باش

نوشته شده توسط LovlyGirl در پنجشنبه 22 شهریور1386 ساعت 12 | لينک ثابت |

New Love 4 ever

دلم تنگه 

 

افسوس که دست سرنوشت

قصه ي ما رو بد نوشت

هرچي غم دنيا که بود تو سرنوشت ماسرشت

افسوس از اون روزاي خوب که بودي عشق و يار من

چشم حسودا کور نشد نموندي در کنار من

...اين لحظه هاي آخره هرچي دلت ميخواد بگو

بگو عزيزم بازبگو اما خداحافظ نگو....

افسوس که دست روزگار نذاشت بمونيم برقرار

من و تو مال هم بوديم نفرين به کار روزگار...

 

happy birthday

 

روز تولد تو برای زندگی من

زیباترین لحظه است.

اما افسوس که دستم خالیست...

و بضاعتم تنها در حد تقدیم همین یک کلام:

دوستت دارم!

  

نوشته شده توسط LovlyGirl در سه شنبه 6 شهریور1386 ساعت 1 | لينک ثابت |

مواظب خودت باش...

NewLove

حرفی دیگه ندارم! مواظب خودت باش!

عزیز موندگارم! مواظب خودت باش!

تا ته ِ راه ِرویا، مواظب خودت باش!

از اینجا تا معما ، مواظب خودت باش!

دنیا خیلی قشنگه ، با همه بدی هاش!

آینده مال ِتوئه! مواظب خودت باش!

یادت باشه که اینجا دلی برات میزنه!

یادت باشه که بی تو غم تو نگاهه منه!

یادت باشه که چشمام به جاده خیره مونده!

یادت باشه رفتنت دل من سوزونده!

دونه دونه اشک من بدرقه راهته!

اینُو بدون که قلبم همیشه همراهته!

مواظب ِخودت باش گل ِعزیز ِشب بو!

بپا یه وقت گم نشی ، تو شهر پر هیاهو!

برو سفر سلامت ! برو گل ِسپیدم!

از تو همیشه گفتم ! از تو به خود رسیدم!

برو سفر سلامت ! برو برو از این جا!

وعده ی ما خواب ِعشق! قرار ما به رویا!

مواظب ِخودت باش اون ورِ مرزِ دیدار!

برو عزیزترینم! برو! خدا نگهدار! 

 

 

و تو هم بدون خداحافظی رفتی!

 

تا من در گریه های کودکانه ام بازهم خیس خیس شوم...

 

NewLove

 

نوشته شده توسط LovlyGirl در یکشنبه 26 فروردین1386 ساعت 16 | لينک ثابت |

رنگ بی رنگ عاشقی...

بازم یه تازه وارد اومده و بچه ها براش جشن گرفتن.کاش منم باهاشون بودم.کاش میدونستم برای چی اومده اینجا.حالم خیلی بده.دارم خفه می شم.آهای خدا، دارم خفه میشم.... .

-.ببینم سهراب، بازم که بغض کردی.

سهراب سرش را بالا گرفت.روی تخت خواب جابه جا شد.باد ملایمی وزید و موهایش را پریشان کرد.نگاهی به پرستار و لیوان آب در دستش انداخت و با خود گفت:

بازم اون پرستار با اون نگاه بنفش.با اون لبخند بنفش.نمی دونم چی از جونم می خواد و ناگهان صدایش را بلند کرد و گفت:

- چی از جونم میخوای ؟ چرا دست از سرم بر نمی داری ؟


ادامه مطلب
نوشته شده توسط LovlyGirl در شنبه 4 فروردین1386 ساعت 18 | لينک ثابت |

سال خوک
LovlyGirl

سلام

ما هم رفتیم اگر بدی دیدن فراموش کنین و خوبی هامو به یاد داشته باشین

واسه من که خیلی زود گذشت و میدونم که دیگه هیچ وقت هم برنمیگردم

چون باید جای خودم رو به ۸۶ بدم.

سال خوبی داشته باشید-از طرف سال ۸۵

سال جدید رو به همه دوستان تبریک میگم وامیدوارم که سال جدید سالی پر از شادی براتون باشه

چه دعا بهتر از این:گریه ات از سر شوق.خنده ات از ته دل.هر غروبت دلشاد.

نوشته شده توسط LovlyGirl در چهارشنبه 1 فروردین1386 ساعت 20 | لينک ثابت |

دوست داشتن....
 

LovlyGirl

این بار هم تو را می یابم

در هیاهوی یک التهاب ناب

که صداقت را معنا می کند

تو را آغاز می کنم

به روی برگهای سپید

تا برگهای دفتر زندگییم

آرام ،آرام از روح ترانه هایت لبریز شوند

باز می گردم به آغاز

به ابتدای نگاه تو

به اوج احساسهای بی نشان

دوست داشتن

رمزی برای رهایی از تکرار است

دوست د اشتن

رسیدن به اوج جاودانگی باورهای ماست

ولی افسوس...

آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم

 آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم

 و بعد...

براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم

پس هیچ وقت دریغ نکنیم

 برای دوست داشتن


LovlyGirl.Co.Sr 

تنها تو هستی که مرا فراموش نکرده ای

همه مرا فراموش کردند و رفتند تنها تو ماندی....

تنها تو به صدایم گوش می دهی....

برایت از چه بگویم؟

از بی وفایی روزگار یا از دل کوچک تنهایم؟

تو هم خواهی رفت....

و من می مانم و دنیای تنهایی....

تا به کی انتظار تا به کی انتظار

تا به کی منتظر ماندن و نوشتن تا بیایی؟

شاید من اشتباه می کنم

دوست دارم وقت رفتن خبرم کنی

تا برای اخرین بار در اغوشت گم شوم

تا برای اخرین بار دستان گرم و پر محبت

را با تمام وجود در بر گیرم

و با تمام احساس لمس کنم....

برو....

ولی فکر غریبه کوچک باش

نوشته شده توسط LovlyGirl در چهارشنبه 16 اسفند1385 ساعت 11 | لينک ثابت |

دلم هواتو کرده نازنینم...
LovlyGirl
 
صدای نازت توی خیالم
دستای گرمت تو دست سردم
نوازشم کن حتی تو خوابم
هنوز چشم به راتم...
 

 
 
من تو را در دادگاه عشق به جرم زيبايي نگاهت

  و ماندن در زيباترين نقطه ي

    "قلبم"  

   به حبس ابد محکوم میکنم  

   مگر آنکه در حضور عاشقان اعتراف کني که   

                             دوستم داری                                

                              و من هميشه ساحل نشين قلب پر مهرت خواهم ماند ..... 
 

 

   قهر نکن عشق من                                                                   

 قهر تو آتیشمه...                     

            من نمی خوام بسوزم

                                                             وقتی دلت پیشمه...     


 
 
يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ...گفتم اگه بارون نيامد چي؟ گفتي اگه چشماي تو بباره اسمون گريش ميگيره ...گفتم :يه خواهش دارم وقتي اسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار - گفتي : چشم ...حالا من دارم گريه ميکنم و اسمون نميباره ........تو هم اون دور دورا ايستادي به من ميخندي ...
نوشته شده توسط LovlyGirl در چهارشنبه 3 آبان1385 ساعت 22 | لينک ثابت |

هیچی واسه گفتن ندارم....

خط کش را دستت داده ام

دستهایم را دراز میکنم

چشمهایم را از ترس بسته ام

کار بدی کرده ام

قول بده بیشتر از ده تا نزنی

قول بده وقتی که زدی

دیگر از من عصبانی نباشی

منهم قول میدهم

دختر خوبی باشم

و از درد گریه نکنم

بعد دوباره دوست میشویم

من با ادب میشوم

به تو شما میگویم


  

دنیا انقدر پست است که سرشت آدمها را چون هیچ پوچ میکند

خدای مهربان من تو را شکر میگویم

که اینچنین دلم را از پوچی ها جدا ساختی

خدای مهربان من که جز تو هیچ کسی به خلوتم راه ندارد

به درگاه زیبایت ... به زلالی درگاهت محتاجم

خدای من خدای خوب

چه دیر تو را فهمیده ام

در غمهای خود غرقم

سپاس تو را که تنهایم نمی گذاری

سپاس تو را که بعد از اینهمه گناه هنوز با منی

خدای من ... دلم را شکسته اند

غمم نیست

کینه ام نیست

تو با منی

نفرینم با کسی نیست

فانی ام

برای مردمان پست

ماندنی برای تو

اگر که گریه میکنم از غم نیست

از عذاب اینهمه آلودگیست

می گریم مگر اشکهایم بشویند

تن سیاهم را

ای خدای خوب

نیاز من به توست

نه بر نوازش هوس آلود دستیست

نه بر تبسم ریا کارانه لبهاییست

خدای خوب من

تن کوچکم را زیر سایه خود گیر

نمی خواهم خدای خوب من

مرا جز خودت آن دیگری کنی

بر من ببخشای گناهان بیشمارم را

عصیان های معصومانه ام را

لذت های هوسناکم

همه از عشق بود

به حرمت عشقی که بود

مرا پاک گردان

...

نوشته شده توسط LovlyGirl در پنجشنبه 26 مرداد1385 ساعت 23 | لينک ثابت |

نمی دونم چی بگم !!!

LovlyGirl

جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه

زیر دیوار بلندی یک نفر جون میکنه

کی می دونه تو دل تاریکه شب چی می گذره

پای برده های شب حصیر زنجیره غمه

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

من اسیرسایه های شب شدم

شب اسیر تور سرده اسمون

پا به پای سایه ها باید برم

همه شب به شهرجنون

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

چراغ ستاره ی من رو به خاموشی می ره

بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره

تاریکی باپنجه های سدش از راه می رسه

توی خاک سرده قلبم بذر کینه می کاره

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

مرغ شومی پشت دیوار دلم

خودش واین ورو اون ور می زنه

تورگهای خسته ی سرده تنم

ترس مردن داره پر پر می زنه

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

نوشته شده توسط LovlyGirl در یکشنبه 1 مرداد1385 ساعت 18 | لينک ثابت |

تو چرا دلت گرفته؟!؟

 

تو چرا دلت گرفته

چرا میگی تنها هستی

من که تنها بودم اما

تنهایی رو از تو روندم

جرم من چی بود که امروز

بی گناه پرگناهم

من که عشقمو عزیزم

هر جا تو خواستی کشوندم

عاشقی کردی و رفتی

همه دار و ندارم

حالا محتاج تو هستم

کاش منم مثل تو بودم

من که ازجنس تو بودم

پای حرفای تو موندم 

چرا میگی ناگزیری

من که هر چی گفتی خوندم 

هنوزم یادم نرفته

تو پر از عاشقی بودی 

منم هر چیزی که داشتم 

پای عشق تو نشوندم 

حالا میگی که ترانه

واسه ما هیچ چی نداره؟

یادته، یادته ترانه هامو 

واسه خاطرت سوزوندم

نوشته شده توسط LovlyGirl در یکشنبه 1 مرداد1385 ساعت 9 | لينک ثابت |

بازم دلم گرفته ...

 LovlyGirl

عجیبه که پنجره اتاق من همیشه به یه دیواره سنگی باز میشه ...
یه دیواره بلند  که جلوی خورشید رو میگیره و من خودم مجبورم که
از لای این دیواره سخت یه پنجره بسازم یه پنجره که سنگ ها روکنارمیزنه و به زورم شده به خورشید می رسه در ست مثل زندگیم ...
دیگه به دیوار و به این روزهای بی
خورشید  عادت کردم .. عادت کردم  حتی اگه خورشیدم نبود نور و ببینم...
اسم این پنجره رو گذاشتم  خیال روشن هر وقت دلم می گیره میرم پشت  پنجره و تا مدتها روح خستمو می سپارم به دستاش و اون خوب می دونه منو کجا ببره 
 منو می بره به  نه به یه جای دور  به یه جای نزدیک همین نزدیکیا  با هم می ریم به قلب من ....
همون جا که تو مهمونی   من میام که تو رو ببینم
وای چه خوبه بیام به جایی که تو هستی  چه آرومه چه خوبه   چه  خوبم  تو هستی من دیگه چی می خوام   ساعتها کنارت می شینم و تو حرف میزنی و من گوش می دم دستات که باشه  حتی پلکم نمیزنم  اون قدر آرومم که هیچی  نمیخوام محو تو میشم  بوی دستات بوی گل شقایقه نگاهت مثل آسمون و من همون کبوتره بی آشیونه ام که دلش می خواد فقط تو چشمای تو پر بگیره

پنجره خیالمو خیلی دوست دارم  چون تنها  اونه که می تونه منو به تو برسونه دلتنگیامو که به چشمات گفتم دیگه وقته رفتنه  پنجره صدام می زنه  دلم نمی خواد برم اما ....
 بازم  میام .. همیشه می یام..  یاد تو همین جاست با من...
 تو قلب من ... من با تو زنده ام.

 
 
نوشته شده توسط LovlyGirl در دوشنبه 19 تیر1385 ساعت 22 | لينک ثابت |

قول دادی که تا ابد فراموشم نمی کنی

این شعر نیست ... کلام نیست ... متن حاشیه بر اوراق یک دفتر خاطرات نیست ...! این حقیقت است ... حقیقتی افسانه ای ... که بارها افسانه ام با تو به حقیقت پیوست از تو سر شار شد از تو جانی دوباره گرفت ... از نفسهای گرم تو ... از صداقتهای گفتار تو ... از محک های بی دریغ تو سخت می ترسم ...! سخت می هراسم که آتش شرمم را باور نداری ... که اشکم را باور نداری ... صدایم را به ورطای بودن ها عادت نداری..! بمان

بمان با من بمان...!

میبینی میشنوی دیگر من هرگز سکوت نکرد ه ام ...! ساکن نیستم!

وشب را در تلاوت روز خواندم ... در ازای ماندنت ... ماندم ...~ ای سنگ صبور آتشکده ای د ل سخت تنهای من ...! برایت شمع خواهم شد ... آب میشوم ... اشک میشوم ... خاک میشوم ...! و بارانی ترین روزها میشوم ... آفتابی میشوم ...! سخت میشوم ...! نرم می شوم ... شوق میشوم..! پاک میشوم ...! همان گونه که میخواهی ... و تو پیش از اینها برایم خواسته بودی ...! همان میشوم که هم اکنون ماندنم را در خود به جستجوی تو گشتم ..! در افسانه نبودی در آب نبودی در ستاره نبودی در خاک نبودی در شب نبودی که در دل بودی و این صداقت بی پایان تو ..! در کشمکشهای گفتن های تو در آتشکده این دل به زنجیر در آمدهء تو ....! باز تداعی تکرار شد ... صداقت گفتار شد ... حماقت نیست عشق است ... و عشق است و دوست داشتن ...! نه دردست قلب عروسکی بلکه در دستان محبت های تو!

در راز یک شناخت در سر جادوی این شط خونین دل ... در این پندارم که میایی میمانی ... میشنوی تمام سخن های نا گفته ام را ...! و در دل سخت و تاریک شب به رویا ها میروی بی من تنها با یاد من ... اسم من ... کلام من ...! و باز هیچ نمی گویی و باز میروی ! من اینک گفتم نا گفته ام را سر و رازم را ...!

حال تو بگو از هر آنچه میخواهی ...! که باشم ...! که نبودنهایم را در این ...! در این تنهایی تو به جستجو نشیتنم را ...! تو بگو! تنها تو بگو...! بخواه چیزی بخواه ...! این هیچ نخواستن های تو دل مرا عجب میشکند ... خرد میکند ...! له می کند ... ! بگو با من از من با من از خود با من از ماندن بگو...!

با من از شمارش نفسهایت ...!



پرسیدم: منو بیشتر دوست داری یا زندگی رو ؟

گفت: تو رو

پرسید: تو چی ؟ منو بیشتر دوست داری یا زندگی رو؟

گفتم: زندگی رو

قهر کرد و رفت برای همیشه ... دیگه بر نگشت ...

آخه نمی دونست اون همه زندگیم بود .

 

 


دفترم را باز کردم تا بنویسم
از نگاه همیشه منتظرم
از چشمان بارانیم

ازبوسه های نشکفته ام
بنو یسم برایت از ترسم
ترس از بی تو ماندن وبی تو رفتن

بی تو گفتن وبی تو خواندن
بنویسم برایت از نغمه های شبانه غم
در گنج عزلت تنهایی ام

بنویسم برایت از معنای زندگی
از اینکه من زندگی را در کنار تو بودن معنا می کنم
زندگی را برای تو سرودن معنا می کنم

من زندگی را در خروش چشمان نیلگونت معنا می کنم
من زندگی را در آغوش تو بودن معنا می کنم
معنای زندگی معنای بوسه های آتشین عشق است

زندگی یعنی عشق...

نوشته شده توسط LovlyGirl در دوشنبه 12 تیر1385 ساعت 21 | لينک ثابت |

از خاطرات مجید
سلام...این یه خاطره باحال از یکی از دوستانه

 

16 سال پيش (وقتي مجيد 6 سالش بود) ……
((مجيد: بابا دندونم درد ميكنهگريه
بابا: خوب باشه عزيزم ميريم دكتر بغل
قان قان قان قان (صداي ماشين باباي مجيد توي راه دكتر!)
مجيد الاغ هم بي خبر از همه جا فكر ميكرد كه اين دكتر هم مثل دكتر خودش بهش شكلات ميده تا خرش كنه و معاينه كنه و آمپول بزنهگاو
قيجججججججججججج ‌(صداي ترمز ماشين باباي مجيد جلوي دندون پزشكي)
در انتظار نوبتكشيدن مو
قيججج (صداي باز شدن در اتاق دكتر توسط مجيد)اجازه
در اين لحظه بود كه مجيد در 4 خط بالاتر چه اشتباه بزرگي كرده ترس
مجيد : سلام
دكتر : سلام بچه
مجيد: بچه خودتي (البته تو دلش)ترس
دكتر: بچه بشين اينجا
مجيد: چشم
و اين همون لحظه اشتباه بزرگه تا به خودم اومدم ديدم دكتر با يك آمپول گاوي روي سرمه و اينجا بود كه فهميدم چاره اي جز جيغ زدن نيست ولي ديگه دير شده بود و كار از كار گذشته بود حتي نگاههاي مانند يك كره خر يتيم به دكتر و بابا بي فايده بود اونا تصميم پليدشونو از قبل گرفته بودن و اون آمپول گاوي اول و اخر سهم من بود
مجيد:
بقيه مرضا:
….
من كه نموده شده بودم و در انتظار اثر كردن بي حسي و همزمان در فكر گرفتن حال دكتر
اينجا بود كه فرار ار درمانگاه چاره اي جالب بنظر اومد
چند لحظه بعد هم اين فكر رو عملي كردم و وقتي كه بابا متوجه شد با هم دستي عوامل درمانگاه اومدن دنبالم بعد از چند دقيقه تعقيب و گريز اين اونا بودن كه پيروز ميدان شدن
و منو مثل اسيراي جنگي بردن توي اتاق دكتر
دكتر عزيز و جيگر طلا هم بدون هيچ مقدمه اي انچنان ضربه اي نثار گوش من كرد واينجا بود كه پي بردم فكر فرار همچين جالب هم نبوده
مجيد :
باباي مجيد :
دكتر : 2 تا دستت رو ببر بالا يك پا رو هم بگير بالا
مجيد: چشم
دكتر: صبر كن اين مرض تموم بشه حالتو ميگيرم فرار ميكني
…… (در اين جا نقطه نشان دهنده اتمام كار مريض قبلي ميباشد!)
دكتر: بشين اينجا بچه
خب دندونتو بايد بكشم
مجيد كماكان
دكتر هم انبرش رو ميندازه توي دهن من بد بخت و تازه فهميدم كه اون امپوله بود!! قرار بود اونو كه ميزنم ئيگه درد نگيره اما اون ابتكار فرار از درمانگاه باعث شده اثر آمپول تموم بشه و اين يعني …
ولي دكتر بدون اعتنا به اين موضوع كارشو انجام ميداد و خوب بعد چند دقيقه بعد …
خوب تموم شد دهنتو باز كن ببينم
اوه اشتباه كشيدم!!!
و اينجا بود كه من دكتر رو ديدم!
دوباره انبر رو برداشت و شروع كرد به كار و عجيب دردي داشت
البته پدر جان سيمرغ بلورين گرفتن بخاطر ايفاي نقش چغندر در دندان پزشكي
…….( اين نقطه ها نشانگر گذشت همون 16 ساليه كه در خط اول بهش اشاره شد )
توي اين 16 سال ديگه با همجور درد دندون كنار اومدم و طرف دكتر دندون پزشك نرفتم تا هفته پيش كه ديگه واقعا ديوانه شدم و رفتم يك دكتر دندون پزشك
بعد از دراز كشيدن روي unit در يك چشم بهم زدن دكتر با انجام يك عمليات ايزائي آماده كردن آمپول در دهان بود كه اشكم در اومد
دكتر كه كف كرده بود گفت بلند شو گورتو گم كن
مجيد: جان؟
مجيد: جون ببيت بابا بيخيال كارتو بكن
دكتر: نميشهههههههههههه
با 1000 بدبختي دكتر راضي ميشه بدون بي حسي كار كنه بعد از كلي درد و بيچارگي و حدود 45 دقيقه عذاب مداوم كار به اتمام ميرسه و اين لحظه مصادف ميشه با لحظه اي كه دكتر ميفهمه اشتباد كرده در انتخاب دندون واسه كار
نميدونم چرا يك دفعه اين دكتر هم تغير شكل داد و اينجوري شد 
تصميم گرفتو از درد دندون بميرم ولي ديگه پيشه   نرم واسه درمان درد دندون
خدايي … شانس تر از منم هست؟  ))
 
"حقشه"
نوشته شده توسط LovlyGirl در دوشنبه 12 تیر1385 ساعت 2 | لينک ثابت |

 

Copyright © 2006 LovlyGirl. All rights reserved