تبليغاتX
-::- New Love -::-

 

بازم دلم گرفته ...

 LovlyGirl

عجیبه که پنجره اتاق من همیشه به یه دیواره سنگی باز میشه ...
یه دیواره بلند  که جلوی خورشید رو میگیره و من خودم مجبورم که
از لای این دیواره سخت یه پنجره بسازم یه پنجره که سنگ ها روکنارمیزنه و به زورم شده به خورشید می رسه در ست مثل زندگیم ...
دیگه به دیوار و به این روزهای بی
خورشید  عادت کردم .. عادت کردم  حتی اگه خورشیدم نبود نور و ببینم...
اسم این پنجره رو گذاشتم  خیال روشن هر وقت دلم می گیره میرم پشت  پنجره و تا مدتها روح خستمو می سپارم به دستاش و اون خوب می دونه منو کجا ببره 
 منو می بره به  نه به یه جای دور  به یه جای نزدیک همین نزدیکیا  با هم می ریم به قلب من ....
همون جا که تو مهمونی   من میام که تو رو ببینم
وای چه خوبه بیام به جایی که تو هستی  چه آرومه چه خوبه   چه  خوبم  تو هستی من دیگه چی می خوام   ساعتها کنارت می شینم و تو حرف میزنی و من گوش می دم دستات که باشه  حتی پلکم نمیزنم  اون قدر آرومم که هیچی  نمیخوام محو تو میشم  بوی دستات بوی گل شقایقه نگاهت مثل آسمون و من همون کبوتره بی آشیونه ام که دلش می خواد فقط تو چشمای تو پر بگیره

پنجره خیالمو خیلی دوست دارم  چون تنها  اونه که می تونه منو به تو برسونه دلتنگیامو که به چشمات گفتم دیگه وقته رفتنه  پنجره صدام می زنه  دلم نمی خواد برم اما ....
 بازم  میام .. همیشه می یام..  یاد تو همین جاست با من...
 تو قلب من ... من با تو زنده ام.

 
 
نوشته شده توسط LovlyGirl در دوشنبه 19 تیر1385 ساعت 22 | لينک ثابت |

قول دادی که تا ابد فراموشم نمی کنی

این شعر نیست ... کلام نیست ... متن حاشیه بر اوراق یک دفتر خاطرات نیست ...! این حقیقت است ... حقیقتی افسانه ای ... که بارها افسانه ام با تو به حقیقت پیوست از تو سر شار شد از تو جانی دوباره گرفت ... از نفسهای گرم تو ... از صداقتهای گفتار تو ... از محک های بی دریغ تو سخت می ترسم ...! سخت می هراسم که آتش شرمم را باور نداری ... که اشکم را باور نداری ... صدایم را به ورطای بودن ها عادت نداری..! بمان

بمان با من بمان...!

میبینی میشنوی دیگر من هرگز سکوت نکرد ه ام ...! ساکن نیستم!

وشب را در تلاوت روز خواندم ... در ازای ماندنت ... ماندم ...~ ای سنگ صبور آتشکده ای د ل سخت تنهای من ...! برایت شمع خواهم شد ... آب میشوم ... اشک میشوم ... خاک میشوم ...! و بارانی ترین روزها میشوم ... آفتابی میشوم ...! سخت میشوم ...! نرم می شوم ... شوق میشوم..! پاک میشوم ...! همان گونه که میخواهی ... و تو پیش از اینها برایم خواسته بودی ...! همان میشوم که هم اکنون ماندنم را در خود به جستجوی تو گشتم ..! در افسانه نبودی در آب نبودی در ستاره نبودی در خاک نبودی در شب نبودی که در دل بودی و این صداقت بی پایان تو ..! در کشمکشهای گفتن های تو در آتشکده این دل به زنجیر در آمدهء تو ....! باز تداعی تکرار شد ... صداقت گفتار شد ... حماقت نیست عشق است ... و عشق است و دوست داشتن ...! نه دردست قلب عروسکی بلکه در دستان محبت های تو!

در راز یک شناخت در سر جادوی این شط خونین دل ... در این پندارم که میایی میمانی ... میشنوی تمام سخن های نا گفته ام را ...! و در دل سخت و تاریک شب به رویا ها میروی بی من تنها با یاد من ... اسم من ... کلام من ...! و باز هیچ نمی گویی و باز میروی ! من اینک گفتم نا گفته ام را سر و رازم را ...!

حال تو بگو از هر آنچه میخواهی ...! که باشم ...! که نبودنهایم را در این ...! در این تنهایی تو به جستجو نشیتنم را ...! تو بگو! تنها تو بگو...! بخواه چیزی بخواه ...! این هیچ نخواستن های تو دل مرا عجب میشکند ... خرد میکند ...! له می کند ... ! بگو با من از من با من از خود با من از ماندن بگو...!

با من از شمارش نفسهایت ...!



پرسیدم: منو بیشتر دوست داری یا زندگی رو ؟

گفت: تو رو

پرسید: تو چی ؟ منو بیشتر دوست داری یا زندگی رو؟

گفتم: زندگی رو

قهر کرد و رفت برای همیشه ... دیگه بر نگشت ...

آخه نمی دونست اون همه زندگیم بود .

 

 


دفترم را باز کردم تا بنویسم
از نگاه همیشه منتظرم
از چشمان بارانیم

ازبوسه های نشکفته ام
بنو یسم برایت از ترسم
ترس از بی تو ماندن وبی تو رفتن

بی تو گفتن وبی تو خواندن
بنویسم برایت از نغمه های شبانه غم
در گنج عزلت تنهایی ام

بنویسم برایت از معنای زندگی
از اینکه من زندگی را در کنار تو بودن معنا می کنم
زندگی را برای تو سرودن معنا می کنم

من زندگی را در خروش چشمان نیلگونت معنا می کنم
من زندگی را در آغوش تو بودن معنا می کنم
معنای زندگی معنای بوسه های آتشین عشق است

زندگی یعنی عشق...

نوشته شده توسط LovlyGirl در دوشنبه 12 تیر1385 ساعت 21 | لينک ثابت |

از خاطرات مجید
سلام...این یه خاطره باحال از یکی از دوستانه

 

16 سال پيش (وقتي مجيد 6 سالش بود) ……
((مجيد: بابا دندونم درد ميكنهگريه
بابا: خوب باشه عزيزم ميريم دكتر بغل
قان قان قان قان (صداي ماشين باباي مجيد توي راه دكتر!)
مجيد الاغ هم بي خبر از همه جا فكر ميكرد كه اين دكتر هم مثل دكتر خودش بهش شكلات ميده تا خرش كنه و معاينه كنه و آمپول بزنهگاو
قيجججججججججججج ‌(صداي ترمز ماشين باباي مجيد جلوي دندون پزشكي)
در انتظار نوبتكشيدن مو
قيججج (صداي باز شدن در اتاق دكتر توسط مجيد)اجازه
در اين لحظه بود كه مجيد در 4 خط بالاتر چه اشتباه بزرگي كرده ترس
مجيد : سلام
دكتر : سلام بچه
مجيد: بچه خودتي (البته تو دلش)ترس
دكتر: بچه بشين اينجا
مجيد: چشم
و اين همون لحظه اشتباه بزرگه تا به خودم اومدم ديدم دكتر با يك آمپول گاوي روي سرمه و اينجا بود كه فهميدم چاره اي جز جيغ زدن نيست ولي ديگه دير شده بود و كار از كار گذشته بود حتي نگاههاي مانند يك كره خر يتيم به دكتر و بابا بي فايده بود اونا تصميم پليدشونو از قبل گرفته بودن و اون آمپول گاوي اول و اخر سهم من بود
مجيد:
بقيه مرضا:
….
من كه نموده شده بودم و در انتظار اثر كردن بي حسي و همزمان در فكر گرفتن حال دكتر
اينجا بود كه فرار ار درمانگاه چاره اي جالب بنظر اومد
چند لحظه بعد هم اين فكر رو عملي كردم و وقتي كه بابا متوجه شد با هم دستي عوامل درمانگاه اومدن دنبالم بعد از چند دقيقه تعقيب و گريز اين اونا بودن كه پيروز ميدان شدن
و منو مثل اسيراي جنگي بردن توي اتاق دكتر
دكتر عزيز و جيگر طلا هم بدون هيچ مقدمه اي انچنان ضربه اي نثار گوش من كرد واينجا بود كه پي بردم فكر فرار همچين جالب هم نبوده
مجيد :
باباي مجيد :
دكتر : 2 تا دستت رو ببر بالا يك پا رو هم بگير بالا
مجيد: چشم
دكتر: صبر كن اين مرض تموم بشه حالتو ميگيرم فرار ميكني
…… (در اين جا نقطه نشان دهنده اتمام كار مريض قبلي ميباشد!)
دكتر: بشين اينجا بچه
خب دندونتو بايد بكشم
مجيد كماكان
دكتر هم انبرش رو ميندازه توي دهن من بد بخت و تازه فهميدم كه اون امپوله بود!! قرار بود اونو كه ميزنم ئيگه درد نگيره اما اون ابتكار فرار از درمانگاه باعث شده اثر آمپول تموم بشه و اين يعني …
ولي دكتر بدون اعتنا به اين موضوع كارشو انجام ميداد و خوب بعد چند دقيقه بعد …
خوب تموم شد دهنتو باز كن ببينم
اوه اشتباه كشيدم!!!
و اينجا بود كه من دكتر رو ديدم!
دوباره انبر رو برداشت و شروع كرد به كار و عجيب دردي داشت
البته پدر جان سيمرغ بلورين گرفتن بخاطر ايفاي نقش چغندر در دندان پزشكي
…….( اين نقطه ها نشانگر گذشت همون 16 ساليه كه در خط اول بهش اشاره شد )
توي اين 16 سال ديگه با همجور درد دندون كنار اومدم و طرف دكتر دندون پزشك نرفتم تا هفته پيش كه ديگه واقعا ديوانه شدم و رفتم يك دكتر دندون پزشك
بعد از دراز كشيدن روي unit در يك چشم بهم زدن دكتر با انجام يك عمليات ايزائي آماده كردن آمپول در دهان بود كه اشكم در اومد
دكتر كه كف كرده بود گفت بلند شو گورتو گم كن
مجيد: جان؟
مجيد: جون ببيت بابا بيخيال كارتو بكن
دكتر: نميشهههههههههههه
با 1000 بدبختي دكتر راضي ميشه بدون بي حسي كار كنه بعد از كلي درد و بيچارگي و حدود 45 دقيقه عذاب مداوم كار به اتمام ميرسه و اين لحظه مصادف ميشه با لحظه اي كه دكتر ميفهمه اشتباد كرده در انتخاب دندون واسه كار
نميدونم چرا يك دفعه اين دكتر هم تغير شكل داد و اينجوري شد 
تصميم گرفتو از درد دندون بميرم ولي ديگه پيشه   نرم واسه درمان درد دندون
خدايي … شانس تر از منم هست؟  ))
 
"حقشه"
نوشته شده توسط LovlyGirl در دوشنبه 12 تیر1385 ساعت 2 | لينک ثابت |

‍Cameron Cartio

کليپ هنا (Spanish ) از MTV پخش شده و از اين به بعد تمام مردم دنيا کلیپ رو ميبينن...

اين افتخار بزرگ رو به کمرون عزيز و همه ی فن های واقعيش صميمانه تبريک ميگم.

LovlyGirl :d

.: DownLoad :.

نوشته شده توسط LovlyGirl در جمعه 9 تیر1385 ساعت 1 | لينک ثابت |

 

Copyright © 2006 LovlyGirl. All rights reserved