تبليغاتX
-::- New Love -::-

 

از خاطرات مجید
سلام...این یه خاطره باحال از یکی از دوستانه

 

16 سال پيش (وقتي مجيد 6 سالش بود) ……
((مجيد: بابا دندونم درد ميكنهگريه
بابا: خوب باشه عزيزم ميريم دكتر بغل
قان قان قان قان (صداي ماشين باباي مجيد توي راه دكتر!)
مجيد الاغ هم بي خبر از همه جا فكر ميكرد كه اين دكتر هم مثل دكتر خودش بهش شكلات ميده تا خرش كنه و معاينه كنه و آمپول بزنهگاو
قيجججججججججججج ‌(صداي ترمز ماشين باباي مجيد جلوي دندون پزشكي)
در انتظار نوبتكشيدن مو
قيججج (صداي باز شدن در اتاق دكتر توسط مجيد)اجازه
در اين لحظه بود كه مجيد در 4 خط بالاتر چه اشتباه بزرگي كرده ترس
مجيد : سلام
دكتر : سلام بچه
مجيد: بچه خودتي (البته تو دلش)ترس
دكتر: بچه بشين اينجا
مجيد: چشم
و اين همون لحظه اشتباه بزرگه تا به خودم اومدم ديدم دكتر با يك آمپول گاوي روي سرمه و اينجا بود كه فهميدم چاره اي جز جيغ زدن نيست ولي ديگه دير شده بود و كار از كار گذشته بود حتي نگاههاي مانند يك كره خر يتيم به دكتر و بابا بي فايده بود اونا تصميم پليدشونو از قبل گرفته بودن و اون آمپول گاوي اول و اخر سهم من بود
مجيد:
بقيه مرضا:
….
من كه نموده شده بودم و در انتظار اثر كردن بي حسي و همزمان در فكر گرفتن حال دكتر
اينجا بود كه فرار ار درمانگاه چاره اي جالب بنظر اومد
چند لحظه بعد هم اين فكر رو عملي كردم و وقتي كه بابا متوجه شد با هم دستي عوامل درمانگاه اومدن دنبالم بعد از چند دقيقه تعقيب و گريز اين اونا بودن كه پيروز ميدان شدن
و منو مثل اسيراي جنگي بردن توي اتاق دكتر
دكتر عزيز و جيگر طلا هم بدون هيچ مقدمه اي انچنان ضربه اي نثار گوش من كرد واينجا بود كه پي بردم فكر فرار همچين جالب هم نبوده
مجيد :
باباي مجيد :
دكتر : 2 تا دستت رو ببر بالا يك پا رو هم بگير بالا
مجيد: چشم
دكتر: صبر كن اين مرض تموم بشه حالتو ميگيرم فرار ميكني
…… (در اين جا نقطه نشان دهنده اتمام كار مريض قبلي ميباشد!)
دكتر: بشين اينجا بچه
خب دندونتو بايد بكشم
مجيد كماكان
دكتر هم انبرش رو ميندازه توي دهن من بد بخت و تازه فهميدم كه اون امپوله بود!! قرار بود اونو كه ميزنم ئيگه درد نگيره اما اون ابتكار فرار از درمانگاه باعث شده اثر آمپول تموم بشه و اين يعني …
ولي دكتر بدون اعتنا به اين موضوع كارشو انجام ميداد و خوب بعد چند دقيقه بعد …
خوب تموم شد دهنتو باز كن ببينم
اوه اشتباه كشيدم!!!
و اينجا بود كه من دكتر رو ديدم!
دوباره انبر رو برداشت و شروع كرد به كار و عجيب دردي داشت
البته پدر جان سيمرغ بلورين گرفتن بخاطر ايفاي نقش چغندر در دندان پزشكي
…….( اين نقطه ها نشانگر گذشت همون 16 ساليه كه در خط اول بهش اشاره شد )
توي اين 16 سال ديگه با همجور درد دندون كنار اومدم و طرف دكتر دندون پزشك نرفتم تا هفته پيش كه ديگه واقعا ديوانه شدم و رفتم يك دكتر دندون پزشك
بعد از دراز كشيدن روي unit در يك چشم بهم زدن دكتر با انجام يك عمليات ايزائي آماده كردن آمپول در دهان بود كه اشكم در اومد
دكتر كه كف كرده بود گفت بلند شو گورتو گم كن
مجيد: جان؟
مجيد: جون ببيت بابا بيخيال كارتو بكن
دكتر: نميشهههههههههههه
با 1000 بدبختي دكتر راضي ميشه بدون بي حسي كار كنه بعد از كلي درد و بيچارگي و حدود 45 دقيقه عذاب مداوم كار به اتمام ميرسه و اين لحظه مصادف ميشه با لحظه اي كه دكتر ميفهمه اشتباد كرده در انتخاب دندون واسه كار
نميدونم چرا يك دفعه اين دكتر هم تغير شكل داد و اينجوري شد 
تصميم گرفتو از درد دندون بميرم ولي ديگه پيشه   نرم واسه درمان درد دندون
خدايي … شانس تر از منم هست؟  ))
 
"حقشه"
نوشته شده توسط LovlyGirl در دوشنبه 12 تیر1385 ساعت 2 | لينک ثابت |

 

Copyright © 2006 LovlyGirl. All rights reserved