|
بازم یه تازه وارد اومده و بچه ها براش جشن گرفتن.کاش منم باهاشون بودم.کاش میدونستم برای چی اومده اینجا.حالم خیلی بده.دارم خفه می شم.آهای خدا، دارم خفه میشم.... .
-.ببینم سهراب، بازم که بغض کردی.
سهراب سرش را بالا گرفت.روی تخت خواب جابه جا شد.باد ملایمی وزید و موهایش را پریشان کرد.نگاهی به پرستار و لیوان آب در دستش انداخت و با خود گفت:
بازم اون پرستار با اون نگاه بنفش.با اون لبخند بنفش.نمی دونم چی از جونم می خواد و ناگهان صدایش را بلند کرد و گفت:
- چی از جونم میخوای ؟ چرا دست از سرم بر نمی داری ؟
پرستار لبخند زد وگفت: اگه قول بدی که پسر خوبی باشی و داروهاتو بخوری منم قول میدم امروز دیگه سراغت نیام تا از دست من راحت شی.خوبه ؟
سهراب در چشم های مهربان پرستار خیره شد.با نفرت لیوان را از دست پرستار گرفت و به گوشه ای پرتاب کرد و فریاد زد نمی خوام.... .
چند نگهبان با شنیدن صدای سهراب به طرف اتاق رفتند و به دنبال آن پرستار بخش از راه رسید و با تزریق آرامبخشی سهراب آرام شد.
*****************************************************************************************************************
بی رمق به طرف پنجره برگشت و چشم به گلهای یاسمنی که به داخل اتاق سرک کشیده بودند دوخت.با هر وزش باد بوی گلهای یاسمن در اتاق پخش می شد.به آرامی چشم هایش را بست و به فکر فرو رفت.... .
- یاسمن، این درسته که میگن اسم آدم ها تو روحیشون خیلی اثر می ذاره.
- آره چطورمگه ؟
- یعنی حالا که اسم تو یاسمنه خودت هم مثل گل یاسمن می مونی ؟
- یاسمن لبخندی زد و گفت: تا نظر تو در مورد گل یاسمن چی باشه ؟
- من گل یاسمن رو خیلی دوست دارم.
- من هم رنگ اسمم رو خیلی دوست دارم.
- رنگ اسمت ؟
- آره خوب، بعضی اسم ها رنگ دارن.مثل اسم یاسمن.چون آدم رو یاد رنگ بنفش می ندازه.می دونی که چقدر رنگ بنفش رو دوست دارم.
- آره می دونم.ولی علتشو نمی دونم.
- بنفش،یه جورایی رنگ خاصیه.ببین مثلا" می گن زرد، رنگ جداییه.قرمز رنگ نفرته.آبی رنگ سرده و.....وبنفش..... یه رنگیه که به آدم آرامش می ده.در واقع یه جورایی رنگ عشقه.
سهراب خنده ای کرد و گفت: اینو دیگه از خودت گفتی، مگه نه.
- نه من به این اطمینان دارم.
- ولی میدونی چیه به نظر من اونایی که اسمهایی مثل اسم تو دارن آدمای خاصی هستند.
یکی مثل تو که اسمت یاسمنه.تو با همه آدمها فرق داری.یا اسم های دیگه مثل مریم....نرگس....شقایق.... .
- آره شقایق ... گل همیشه عاشق... میگن اونایی که اسمشون شقایقه، قلب عاشقی دارن.
- ولی برای من تو از همه عاشق تری.
- میدونی سهراب، عشق چیز خوبیه. چیزی مثل دیوونگی... .
- اینم از اون حرفاست !!!
- تا حالا فکر کردی اونایی که دیوونن چه آدم های خوشبختی هستن ؟
- دیوونگی کجاش خوشبختیه ؟
- ببین وقتی یه آدم دیوونه است، به چیز خاصی فکر نمی کنه. هیچ چیز آزارش نمی ده.درونش راحته در ضمن دست و بالش باز تره.می تونه به راحتی هر کاری بکنه.می تونه راحت داد بزنه.هوار بکشه.بزنه همه چیز رو بشکنه و کسی هم کاری به کارش نداشته باشه و بگن دیوونه است.کاری هم نمیشه کرد.یه دیوونه دیگه غصه هیچی رو نمی خوره.هم تو این دنیا راحته، هم تو اون دنیا.فکر می کنم خدا کسی رو به علت دیوونگیش مجازات نمی کنه.
- خب درست. ولی این چه ربطی به عشق داره ؟
- ببین وقتی یه آدم هم عاشق می شه، در واقع یه جورایی دیوونه شده. هیچی حالیش نیست.بجز عشقش به چیز دیگه ای فکر نمی کنه.هر کاری هم که از نظر بقیه آدمها بده، به نظر اون خوبه. یه عاشق می تونه هر کاری بکنه و مردم این جوری کارهاشو توجیه می کنن که می گن، خوب عاشق شده. یه آدم عاشق، به خاطر عشقش می زه به کوه و صحرا و میشه فرهاد کوهکن، مجنون بیابانگرد و .... .
سهراب حرفش رو برید و گفت:
- و سهراب دیوونه .... .
یاسمن خندید و گفت آره... سهراب دیوونه..... .
سهراب پلکهایش را به آرامی می گشود.نگاهش روی گل های یاسمن خیره ماند.اشک از گوشه چشمانش غلتید و روی گونه اش افتاد.به سختی نفس می کشید...احساس تلخی سراسر وجودش را گرفت...چشمانش را دوباره بست...خاطرات گذشته به تندی برق و باد از ذهنش گذشت... .
- سهراب...دکترا گفتن اگر برم خارج حالم حتما" خوب می شه.
- ولی من دوری تو رو نمی تونم تحمل کنم.
- اما دکترا گفتن اگه درمان نشم،این تومور لعنتی رفته رفته بزرگتر می شه و ... آخرش مجبورم می کنه تسلیم شم.
- ولی تو هیچ وقت تسلیم نمی شی.درسته؟
- سهراب خیلی می ترسم... .
- کاش می ذاشتی توی این سفر منم همراهت باشم.
- نه سهراب، اگه تو بیایی اوضاع خیلی بد می شه.رفتن توی اتاق عمل هم برام مشکل می شه.سهراب دعا کن که برگردم... .
- اگه تو بر نگردی...من دیوونه می شم...می شم همونی که می گفتی... .
اشک بر چشمان یاسمن حلقه بست و هق هق گریه اش در گوش سهراب پیچید...سهراب تمام نیرویش را در بازوانش جمع کرد و با حرکتی سریع لیوان کنار تخت را به سمت پنجره پرتاب کرد.شیشه شکست و سهراب در حالی که خود را به در و دبوار می کوبید فریاد میزد:
اون دیگه بر نگشت...اون دیگه بر نگشت...اون رفت که دیگه بر نگرده...اون 3ماه منو توی بی خبری گذاشت...آخرش هم تنها رفت...اون حق نداشت منو تنها بذاره...اون حق نداشت... .
دو مامور آسایشگاه به همراه دکتر بخش و پرستار وارد اتاق سهراب شدند.دست و پای سهراب رو گرفتند.دکتر در حالی که سعی میکرد بازوی سهراب را در دست بگیرد رو به پرستار با صدای بلند گفت: مقدار تزریقی رو زیاد کن.حالش خیلی بده.پرستار سرنگ را در بازوی سهراب فرو برد.سهراب به یکباره شروع کرد به خندیدن.صدای خنده دیوانهوارش دیگر بیماران آسایشگاه را جلوی در اتاق جمع کرد.سهراب می خندید و فریاد میزد: سهراب دیوونه...سهراب دیوونه...لحظاتی بعد سکوت بر اتاق سهراب حاکم شد صدای دیوانه های بخش در گوش سهراب پیچید که همگی با هم فریاد می زدند: سهراب دیوونه...سهراب دیوونه...سهراب به سمت پنجره برگشت، نگاهش روی گلهای یاسمن خشکید.سرش پر از صدا بود.صدای همه آدمهایی که او را دیوانه می خواندند.سهراب دیوونه...سهراب دیوونه...لحظه ای احساس کرد همه چیز را بنفش میبیند.دیوارها،پنچره ها،درختها.نگاهش به روی پرستار خیره شد.چهره پرستار بنفش بود.همه چیز برایش رنگ بنفش بود.همه نگاهها و صداها رنگ عشق داشت.صداها بار دیگر در گوشش پیچید: سهراب دیوونه...سهراب دیوونه... .
سهراب سرش را محکم بین دستانش گرفت.نفسش به شماره افتاد.چشمانش را بست و آرام روی تخت آسایشگاه افتاد.
عشق آمدوشد چون خون اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد زدوست
اجزای وجود من همه دوست گرفت
نامیست زمن بر من و باقی همه اوست