|
آخرین بار که دیدمت
فکر نمی کردم که این آخرین بار باشه...
اما همش می ترسیدم که نکنه این آخرین بار باشه!
تو رفتی و منو جا گذاشتی نه نه نه...رهام کردی تنهام گذاشتی
شاید خودت هم فکر نمی کردی که این آخرین بار باشه
وقتی که تو دستتو بردی بالا
تا برای آخرین بار ازم خداحافظی کنی
دلم ریخت پایین
با خودم گفتم خدایا نکنه این آخرین بار باشه...
تو رفتی و بعد از رفتن تو هر چی غم و غصه و ناراحتی بود وحشیانه به طرفم حمله کردن
ومن تنها کاری کردم این بود که با دو تا دستام محکم سرمو بگیرم
تا نبینم و نفهمم که چه بلایی قراره بعد از تو به سرم بیاد!
فکر می کردم که تو هم می شی مثه همه
فکر می کردم توی این مدت فقط لاف عاشقی زدی و حالا منتظر یه فرصتی تا از شر من خلاص بشی
اما اگه دست روزگار ما رو از هم جدا کرد تو چند روز بعد زنگ زدی و گفتی که هنوزم دوستم داری
گفتی که همه میگن خیلی احمقی که هنوزم به یاد منی
اما من فقط گریه کردم...
گفته بودم که با همه آدمای این دنیا فرق می کنی
اما این فقط یه حرف نبود تو می خواستی که برام با همه فرق داشته باشی و اینو هم بهم ثابت کردی
هیچ وقت بهم بدی نکردی هیچ وقت ناراحتم نکردی
اما من...
راستی من چرا اینقدر بدم؟!؟
هر روز دلم در غم تو زارتر است
وز من دل بی رحم تو بیزارتر است
بگذاشتی ام غم تو نگذاشت مرا
حقا که غمت از تو وفادارتر است